آره برا ما پیش اومده انباری ما اون موقع رو پشت بوم بود«خونه قبلیمون» یه روز رفتم وسیله بردارم دیدم خالیه کلی کادویی و وسیله داشتم ناراحت شدم یه شب دیدم از پشت بوم یه صدا میاد شوهرم پرید بالا نامرد با آسانسور اومد پایین فکر نمی کرد من رو راه پله های پایین باشم دیدمش یکی از همسایه ها بود من و دید شوکه شد یکم من من کرد خودشو زد به اون راه که یعنی من بالا نبودم من به شوهرم گفتم فلانی بود فرداش به کلانتری گفت شوهرم احضارش کردن مثل اینکه زنش گریه کرده بود و این عوضیه معتاده فلانه خلاصه شوهرم هیچی نمیگه حتی خدا وکیلی خونه هم هیچ حرفی ازش نزد نداشت ما بفهمیم و در جریان باشیم ولی بعد چند وقت وسایلمون رو برده بودن داده بودن دفتر یکی از معتمدین محل البته به چیزایی کم شده بود ولی خیلیاشو آورده بود خلاصه ماهم به خاطر آبروی خانوادهشان هیچی اصلا به روم نیاوردم حتی اصلا نذاشتم زنشم بفهمه من به چیزایی میدونم
نا گفته نماند این مردک هر از گاهی تیکه تیکه می رفته جنس بر میداشت ما هم.چون خیلی به انباری سر نمی زدیم نفهمیده بودیم