اولش فکر می کردم باید شوهرمو گوش مالی بدم و بهش درس عبرت بدم و از همین کارهایی که ناظمای مدرسه انجام می دن.
ولی بعد فهمیدم که شوهرم اگه دنبال یه نفر بود تربیتش کنه نمی اومد با من ازدواج کنه. دوباره برمی گشت به آغوش مامان جونش.
بعد دوباره یه چیزی فهمیدم. فهمیدم شوهرم شمر ذی الجوشن نیست. آدمه. مثل همه آدما عیب ها و خوبی های خودش رو داره. تازه دشمن منم نیست. شوهرمه. پذیرفتم که به عنوان دو تا انسان طبیعیه که با هم اختلافاتی داشته باشیم.
برای همین یاد گرفتم دعوا رو کش ندم. بعد از دعوا باز با هم حرف بزنیم و به زندگیمون برسیم.
البته من قبلا تو انتخاب شوهر خیلی دقت کرده بودم و سال ها برای شناختن شوهرم وقت گذاشته بودم تا مطمئن بشم خدای نکرده بی شعور نباشه.