چهلم شوهر خاله ميشه منصوره ميگ من نميام و اينا
ميگن زشته نري برا خالت بده نري و اين داستانا چرا نميايمنصوره ماجرا رو ب باباش ميگه
باباشم ميگه بيا چيزي نيس خرافاته
منصوره ميره چهلمش
بعد اونجا هه حياط بزرگ داشته
اقاابون داخل خونه بودن خانما گوشه حيتط اشپري ميكردن
بچهام تو حياط دور خوض بازي ميكردن
بعل حوص هم ي سماور بزرگ بوده
تعداد بچهام زياد بوده