اوایل خیلی بی تابی میکرد . دلش برای خانواده اش تنگ میشد . هیچ دوستی هم نداشت . رفته رفته اخلاقهای تند شوهرش هم داشت نمایان میشد . و مشخص شد ک شوهرش معتاده .
نازنین فقط صبوری میکرد و کارها و رفتارهای شوهرش رو تحمل میکرد . گاهی پیش مادرش شکایت میکرد و مادرش ازش میخاس ک تحمل کنه .
چند ماهی گذشت و نازنین باردار شد .
نازنین خوشحال بود . شاید با اومدن بچه شوهرش سر به راه تر میشد . شاید ترک میکرد .
شوهرش اما بیخیال بود و با امدن بچه هم درست نشد ...
حالا نازنین مونده بود توی شهر غریب بدون هیچ دوست و آشنایی و یک نوزاد کوچیک . و شوهری ک خرجی نمیداد .
درامدش خرج دود خودش میشد .
و نازنین مجبور شد ک خودش سر کار بره .بنابر این وقتی ک شایان یکم بزرگتر شد کاری پیدا کرد و برای خودش درامد داشت