من سه شال به همسرم دوس بودم اما هر. چند. ماه یک بار هم و میدیدیم با این که تو یه شهر بودیم چون. اون. صبح زود میرفت یه سهر دیگه برای کار و شب می اومد و منم سر کار میرفتم فقط بعضی تعطیلات هم میدیدیم تلفنی هم خیلی صحبت نمیکردم فقط تعطیلات زیاد حرف میزدیم بعد یک سال اومد اما داداشم راضی نشد چون پدرم فوت کرده بود حرفش برام همهم بود تا اینکه بعد دو سال راضی شد وقتی بهم گفتن راضی شذه فقط گریه میکردم میگفتم دروغه بعدش تو یک روز اومدن خواستگاری و بله برون چون. میترسیدم نظرش عوض بشه داداشم یک هفته بعدم عقد کردیم