«به پاسِ حرمتِ زن»
به راستی که چه زیباست، رازِ خلقتِ زن
سراسر آینهکاریست، بیت و هیئتِ زن
وجودِ اوست که جان میدهد به کالبدِ خاک
صفایِ خانه از او شور میگیرد و افلاک
اگر که خسته شود، کوهِ صبر و استواریست
پناهِ عاطفه، آرامشِ شبِ بیداریست
به گاهِ مهر، دلِ آفتاب را گرم کند
به گاهِ غصه، تمامِ غمِ تو را نرم کند
دو دستِ اوست که تسکینِ زخمِ دنیاهاست
وجودِ او خودِ آرامش است، خودِ رویاست
سرشتِ او زِ وفاداری و زِ پاکیست
هر آنکجا که زن است، رونق و سُرور و صفا هست
بدونِ او نفَسِ زندگی به شماره افتد
ستونِ عاطفه در خانهها از کار افتد
ببوس دستِ زنی را که مادری کردهست
به پایِ عشق، تمامِ وجود نثار کردهست...