اون خیلی زیاد کار داشت
و منم خیلی زیاد دلم گرفته بود سرجمع دیروز هم یک ربع هم ندیدیم
سعی میکنم درک کنم و ایشونم همینطور
اما متاسفانه تو شهر غریب بودن این معایب رو داره
اگه شهر خودمون بودم میرفتم خونه مادرم
البته اینجام. ورزش کلاس زبان و خریداری خونه رو انجام میدم و تا حدی سرم شلوغه
ولی امان از پاییز و روزای بارونیش آدم اصلا نمیدونه چجوری دلش میگیره