«گاهی آدم از همهچیز فاصله میگیرد، نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون دیگر حوصلهی توضیح دادن خودش را به هیچکس ندارد. بعضی سکوتها انتخاب نیستند؛ نتیجه تمام حرفاییاند که شنیده نشدن.»
«گاهی آدم از همهچیز فاصله میگیرد، نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون دیگر حوصلهی توضیح دادن خودش را به هیچکس ندارد. بعضی سکوتها انتخاب نیستند؛ نتیجه تمام حرفاییاند که شنیده نشدن.»
حالا تو یک سوال بپرسم از من بهت حس ششم نشون بدماره مشکی
چی شد
حس ششمی؟
«گاهی آدم از همهچیز فاصله میگیرد، نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون دیگر حوصلهی توضیح دادن خودش را به هیچکس ندارد. بعضی سکوتها انتخاب نیستند؛ نتیجه تمام حرفاییاند که شنیده نشدن.»
«گاهی آدم از همهچیز فاصله میگیرد، نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون دیگر حوصلهی توضیح دادن خودش را به هیچکس ندارد. بعضی سکوتها انتخاب نیستند؛ نتیجه تمام حرفاییاند که شنیده نشدن.»
«گاهی آدم از همهچیز فاصله میگیرد، نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون دیگر حوصلهی توضیح دادن خودش را به هیچکس ندارد. بعضی سکوتها انتخاب نیستند؛ نتیجه تمام حرفاییاند که شنیده نشدن.»
«گاهی آدم از همهچیز فاصله میگیرد، نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون دیگر حوصلهی توضیح دادن خودش را به هیچکس ندارد. بعضی سکوتها انتخاب نیستند؛ نتیجه تمام حرفاییاند که شنیده نشدن.»
«گاهی آدم از همهچیز فاصله میگیرد، نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون دیگر حوصلهی توضیح دادن خودش را به هیچکس ندارد. بعضی سکوتها انتخاب نیستند؛ نتیجه تمام حرفاییاند که شنیده نشدن.»
«گاهی آدم از همهچیز فاصله میگیرد، نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون دیگر حوصلهی توضیح دادن خودش را به هیچکس ندارد. بعضی سکوتها انتخاب نیستند؛ نتیجه تمام حرفاییاند که شنیده نشدن.»
«گاهی آدم از همهچیز فاصله میگیرد، نه چون چیزی برای گفتن ندارد، بلکه چون دیگر حوصلهی توضیح دادن خودش را به هیچکس ندارد. بعضی سکوتها انتخاب نیستند؛ نتیجه تمام حرفاییاند که شنیده نشدن.»