من با عشق ازدواج کردمتو سن کم الان پنج ساله بچه هم ندارم
خودم شاغلم درامدم خوبه همسرمم کارمنده و خب بااین وضعیت گرونی زندگی سخت شده برامون .راستشو بخواین حسم ب همسرم کم و بد شده!همش پرخاش میکنم بهش،چرا؟!چون هفته اول حقوق تموم میشه هی من باید بهش پول بدم زنگ میزنم میگم اومدنی مثلا فلان بخر میگه ندارم!اصلا مردونگیش برام زیر سوال رفته ...نمیتونم کامل اینجا توضیح بدم ولی اون حس حمایت و امنیت رو ازش نمیگیرم همش استرس دارم استرس آینده ...اینکه این مرد نمیتونه منو حمایت کنه تامین کنه من نمیتونم تااخر عمرم کار کنم ازالان گردن درد و درد دست شدید دارم نمیدونم چقد بتونم دووم بیارم..نمیتونم درکنارش ب بچه دار شدن فک کنم...چون میترسم از آیندش...ازاینکه دگ کار نکنم و حتی نتونه ساده ترین نیازامو برطرف کنه...اینم بگم ک از ی خانواده ای اومدم ک وضعیت مالی خوبی داشتیم...نمیدونم اصلا حسمو میفهمین یا ن
اینم بگم خواسته هام اینجور نیس ک برا من ماشین بخر طلا بهر فلان بخر خواسته ام اینه ک مثلا ساده ترین مخارج زندگیو بتونه تامین کنه
از من نخواد ...و اینم بکم ک از نظر عاطفی هم خیلی معمولیه شاید اگه زبون دار بود مثلا وقتی طلامومیفروخت میگف غصه نخور بهت قول میدم بهترشو بخرم ناراحت نمیشدم!یا مثلا قدر دان کار کردنم بود
یا مثلا اگ چیزی میخاستم اون لحظه نداشت میکف بعم باشه سرماه سبک سنگین کنیم بتونم چشم...اه نمیدونم که اصلا نمیدونم دارم منطقی حرف میزنم یا خیلی حساسم؟!