دوست بودیم
عاشقم بود. بد عاشقم بود
حالا یبار دیگه تعریف کردم تو یه تاپیک
به قدری عاشقم بود که عالمو آدم میدونست
من یکم وسواس کثیف شدن دست دارم
مثلا کوه بودیم یبار با رفیقا املت زدیم آب کم بود. بخدا واسم لقمه میگرفت حتی میزاشت دهنم که مبادا دستم کثیف شه. شیرینی خامه ای بود باز میزاشت دهنم...
بارها عصبی میشدم ولی تو اون چن سال حتی به من یه اخم نکرد هروقت عصبی میشدم فقط یه چیمیگفت. اینکه هرچی تو بگی الان فقط اروم باش...
میگفت یه روز نباشی میمیرم
وای من جدا شدم چنبار تهدید بع خودکشی کرد ولی من توجه نکردم
خیلی هیکلیه تازگی دیدمش راحت نصف شده
تموم شد همه چی
یهو واسم مرد
نمیخوام حتی ببینمش
بهم محبت میکرد انگار فحشم میدادن
بهم ابراز علاقهمیکرد حوصلشو نداشتم