خیلی اتفاق افتاده
اما یه بار پسرم تب داشت مامانم قریونش برم اومد به خوابم
ساعت گذاشته بودم نگو زنگش رو خاموش کردم خوابیدم بچم تبش زیاد بود
مامانم گفت بچه رو ببر بیمارستان ببین تبش زیاده زود بیدار شدم نفهمیدم جطوری تبش رو پایین آوردم
صیح زنگ زدم به مامانم گفتم مامان حتی تو خواب هم بفکر بچه هاتی قربونت برم.....
یه بار تو جاده بودیم تایر ماشین پیچ و نمیدونم چی ازش جدا شده بود انگار رو هوا بود مسیر هم ارسباران هی میرفتیم بالاتر و هوا مه آلود همه جا پرتگاه طور
رسیدیم به یه روستا اونجا چند تا جوون اومدن رفتن تعمیر کار اوردن و ماشین رو تعمیر کردن خدا خیرشون بده...
کلا زیاد بوده یا سرکار اشتباهی قیمت داده بودم به یکی از بد قلق ترین و بدحسابترین مشتریها رئیسمون گفت باید بیخیال اون پول بشیم اما در کمال تعجب اومد تسویه کرد...