دختر من با بچه های همسایه دوروز بود بازی میکرد دختر جاریم امروز اومد و ب بچه ها گفت با این بازی نکنین این دزده اون دستبندت ک گم شده بودا فاطمه( دخترمن) دزدیه دختر من با گریه اومده خونه مامان عسل ب بچه ها یادداده ب من میگن دزد و منو بازی نمیدن منم کلی ناراحت شدم رفتم ب عسل گفتم چرا اینجوری میکنی مثل آدم نمیتونی بازی کنی مگ گفت من نگفتم از دخترهای همسایه پرسیدم کی گفته فاطمه دزده گفتن عسل گفته
بهش گفتم دفعه ی آخرت باشه گفت خوب کاری کردم منم گفتم غلط کردی گفتی دزد خودتی گفت خودت غلط کردی
خوب کردم بتوچه منم ازحرصم گفتم گوه نخور مادرسگ
رفته خونه گفته زنعمو ب من گفت مادر ج ن ده مادر ق ه ب ه ی حرومی و....بخدا دیگ نمیدونم چی کار کنم از دست این بچه برادر شوهرم اومده جلودر میگ چرا اینجوری ب بچه ی من گفتی میگم هزار دفعه گفتم بچه اتو جمع کن هزار دفعه بچت منو بابامو تو روم فحش داده مگ کاری کردی منم فقط از رو حرص گفتم مادر س گ
بخدا چند دفعه هم راجب اذیت کردنای این بچه تاپیک زدم بخدا موندم از دستش چیکار کنم میره تو خونه هزار تا دروغ سر هم میکنه تحویل مادر پدرش میده شما بگید من چیکار کنم
ی بار دوچرخه ی بچمو میگیرن از دستش میشکونن با آجر ی بار خودشو می زنن ی بار از مغازه اومدنی هم خوراکی هاشو گرفته بودن ازش هم خودشو زده بودن تو کوچه بخدا چندتا از همسایه ها بهم میگفتن مردی مگ عسل موهای بچتو تو کوچه میکشیدو میزدش ی چیزی هم ک بهش میگم دوتا میزاره روش میره تحویل میده بخدا ب بچم گفتم حق نداری باهاش حرف بزنی اصلا بچم باهاش حرف نمیزنه بخدا اون میاد گیر میده ب بچم حتی نمی زاره تو کوچه کسی با دختر من بازی کنه ریده ب اعصاب من این بچه ی کثافت