خیلی دارم اذیت میشم باهاشون
خانواده قدیمی ک نه تحصیلاتی دارن نه هیچی
بهم میگن هر وقت شوهر کنی اونوقت اختیارت دست خودته انگار اسیر گرفتن! من اصلا دلم نمیخواد ازدواج کنم چون الان واقعا رابطه ها افتضاحه و انقدر ظرفیت روانیم پر شده که تحمل از چاله به چاه افتادن ندارم!
نه اعتماد به نفسی برام مونده نه هیچی
جوری رفتار میکنن ک انگار بچم!
25 سالمه اینا برام تصمیم میگیرن!
متنفرم از مسافرتای فامیلی دهات ک منو میبرن همش تو خونه دهات باید زل بزنم ب ی جا نه هم صحبت درستی نه فامیل درستی! اگه بگم نمیام بابام شروع میکنه ب تحقیر جلو در و همسایه و کتک ! به زور میبرنم! اونجام جلو فامیلا تحقیرم میکنه در حدی ک فامیلا هم فهمیدن پشتم خالیه راحت میتازونن و باهام بد رفتار میکنن! یه مشت ادم تاکسیک فضول شد فامیل!
دلم خیلی شکسته
نه شرایط ازدواج دارم نه پارتنر حامی نه میزاره کاری که دوست دارم انجام بدم! میگه چون تو اموزش زبان خوندی حتما باید تدریس کنی😐😐 یا تدریس یا هیچی!
فامیلای احمقمونم مدام میگم چرا نشستی کنج خونه برو هر کاری ب جز تدریس در حالی ک نمیدونن تو خونه ما چ خبره