یادش بخیر زمانی دخترا اکثرا به صورت سنتی ازدواج میکردن.. اگه پسری دختری رو میخواست، با خانوادهاش، همراه با چند نفر از مردهای فامیل که همگی غرور و ابهت داشتند پامیشد میرفت خاستگاری،. و از پدر دختر،با یک عالمه احترام میخواست تا دختر پاکدامنشون رو به ازدواج پسر در بیارن. گاهی بارها و بارها التماس میکردند..اینقدر میرفت و میومد تا بالاخره راضیشون میکرد.خانوادهها تحقیق میکردند و همه باهم دربارهی آیندهی اون دو جوان پاکدامن، عاقلانه تصمیم میگرفتن وبعد دختر پیشنهاد پسر رو قبول میکرد و باهاش ازدواج میکرد. پسر دختر روخانوم خونه ش، مادر بچه هاش، شریک یک عمر زندگیش میکرد.برای هم چقدررررر جذاب بودن چون اولین بار بود که اینقدر به یک نامحرم نزدیک بودن و دستشو میگرفتن و لمسش میکردن.. پسر جرات نمیکرد طلاقش بده چون باید مهریه میداد،پای ابروش وسط بود،اگه طلاق میداد مردم چی میگفتن؟ بچه هاشون چی میشد؟ برای همین طلاق و خیانت خیلی سخت بود... با خیال راحت بچه دار میشدن و بچه هاشون رو تربیت میکردن و یک نسل رو به وجود میاوردن و مامان بزرگ میشدن!
اما حالا چی؟ ازدواج سنتی رو ترک کردیم خودمون انتخاب میکنیم..اونم چه انتخاااابی... خودمون میبریم و میدوزیم.. پسر تو کوچه و خیابون دختر رو پیدا میکنه... با یه شاخه گل و یه جمله ی دوست دارم دختر بیچاره رو به خونه ش میبره... چند روز طول نمیکشه که دختر رو باناراحتی،خیلی راحت از خونه بیرون میکنه چون رابطه مخفیانه ست و کسی خبر نداره... از طرفی هم اقا قصد ازدواج نداره! مهریه هم که قرار نیست بده! حالا دختر میمونه با یه شکست عشقی و بیماری مقاربتی و یه بچه💔
تلخ تر از همه..کودکی که یک روز برای اومدنش هزار تا آرزو داشت، حالا به جای اغوش مادر سر از سطل زباله در میاره...