ساعت ۷ و نیم ( طبق معمول ) از خواب بیدار شدم رفتم پیش اسبم و یهر گذاشم و جیلوشو گرفتم رفتم بیرون . دم در یهو چشمم افتاد به پیرزن چند خونه اون ور تر که داشت میومد سمتم...
باورتون میشه بعد از یک هفته اولین انسانی بود که از نزدیک میدیدم
دستش چندتا نون بود کوچیک و گرد ، گفت اینا رو ببر بخور
عطرشون از طعمشون لذت بخش تر بود چه عطر خوبی داره نون محلی و تازه
عطرش منو گرسنه کرد نتونستم تحمل کنم برگشتم نون ها رو با دو تا تخم مرغ محلی که از مرغ های خودمون هستن لقمه ی چپ کردم.
نمیدونم چرا ولی امروز حس کار نیست برگشتم و نشستم . خدا امروزو ساخته من بشینم نگاه کنم...
هر صبح یک فرصت جدیده برای یک روز جدید
که بتونی توی اون روز یکم بهتر از دیروز زندگی بکنی
هر روز به هوا دقت کن ، به درخت ها دقت کن ، به آبی آسمون دقت کن. نزار این چیزای عادی و طبیعی برات عادی بشن.
یه ضرب المثل ژاپنی هست که میگه
« بعدا برای بعدا ، حالا برای حالا »