تو مرا انقدر ازردی
که خودم کوچ کنم از شهرت
بکنم دل ز دل چون سنگت
تو خیالت راحت
میروم از قلبت
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی
و به خود میگویی
باز می اید و میسوزد از این عشق ولی
برنمیگردم نه
میروم انجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد
تو بمان
دلت ارزانی هرکس که دلت مثل دلش سرد و بی روح شده است
نیش و خنجر شده است
تو بمان در شهرت...