2777
2789
خب اون یهوی برات اتفاق افتاده دختر

اصلا عزیزم این علمی هم ثابت شده

در روز سیزده صفر میزان جذب کائنات از طلوع آفتاب تا زمانی که خورشید به وسط آسمان میرسه بالا تر از سایر روز هاست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

دلم میخواد تاپیک بزنم بگم بابا جان اگه یکی با همین خرید کردن دلش خوشه چرا میرنید تو برجکش میگید الکیه

حتی الکی هم باشه همون منتظر و خوش بین بودن شاید باعث جذبش بشه

من هرسال انجام میدم

واقعا هم برام براورده نشده

اما خریدنش هم برام سخت نیست

حالا یا میشه یا نمیشه که اگر هم نشد اتفاق خاصی نیفتاده

کسی با خرید خودکار یا جاکلیدی ورشکست نمیشه

من اعتقاد ندارم هر چی بخوام از خدا و اهل بیت پاکش میخوام ولی شما میتونی مثلا یه پلنر مطالعاتی یا یه ...

من اعتقاداتم فرق میکنه

به هر حال هرکس به یه اصولی پایبنده

من دو بار باهاش به حاجتم رسیدم یه بار به نیت خونه خریدن طلا گرفتم به یه سال نرسید کل طلاهامو فروختم باهاش زمین خریدیم

پارسالم چون ماشینو فروخته بودیم به نیت ماشین پاسویچی گرفتم چندماه بعدش ماشین خریدم

امسالم میخوام باز انجام بدم دعا کنید به نیتم برسم🙏💕

اصلا عزیزم این علمی هم ثابت شده در روز سیزده صفر میزان جذب کائنات از طلوع آفتاب تا زمانی که خورشید ب ...

😐😐😐هعیی روزگار باشه

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
من اعتقاداتم فرق میکنه به هر حال هرکس به یه اصولی پایبنده


درسته بنده خودمو عرض کردم و متناسب با سلیقه شما پیشنهادمم بیان کردم😊

راوی میناب : حامی کودکان /💙💙💙 ✨مـــری پاپینـز هستــم✨🪞🪄💙💙💙بعضی ستاره ها فقط وقتی خاموش میشن دنیا رو روشن میکنن 🙂 ولی شما خاموش نشدین به آسمان سینه های داغدار ما چسبیدین تا یاد قشنگی و ایثارتون از التهاب دلهامون کم کنه ✨❤️🩹فرزندان عزیز ایرانم 🇮🇷 📍#میناب 🎒🫀✨ماکان، امیرعلی، آریا ، میکائیل ، علی اصغر، پرستش، ستایش، زهرا ، مهدیه ، مهدیس و... کوچولوهای بزرگ میناب ؛ انگیزه های کوچک بزرگ برای برخاستن و انتقام گرفتن 🚩🩸

الکی نیست با تلاش خودش و توکل به خدا و یاری اهل بیت میشه عزیزم عقایدت رو جوری توصیف کن بقیه ک معتقدن ...

بله درست ولی ۱۳صفر ربطی ب اهل بیت نداره ک

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز