سلام میخام ماجرا ده ساله من ومادر شوهرمو بهتون بگم شاید درس عبرت شد
سال ۹۵ که عروسی کردم شوهرم به دور از چشم ونظرمن ۲ دنگ از خونه ایی که توش مینشستیم را با باباش شریک شد ولی اسمی ازش تو سند نیمد من بعد عروسی فهمیدم فک میکردم خونه ایی که توشیم اجاره ایی بعد دوماه بهم گفت این کارا کردم
چقدر مادر شوهرم موش میدوند وقتی پیشش تنها بودم که نمیخایید تاز این خونه بلند بشید برید مسکن مهر
وفلان جا بشینید
به شوهرم که میگفتم مامانت اینطوری میگه باورش نمیشد که نه قدیسه اس مامانم
سرتونا درد نیارم من بی تجربه بی سیاست خام
مادر شوهرم وخواهر شوهر که ۱۰ سال ازم بزرگتر بود و توخونه بود هفت خط روزگار .
روزگارم سیاه کردند و اینقدر سر زده میومدن خونم نزدیک خونه اونا این خونه بود
بدون اینکه من خونه باشم میومدن خونم دکور خونه عوض میکردن وهزار بلا به شوهرم میگفتم من روفرشی ننداخته اینا چرا میان خونم وقتی نیستم میگفت نه نیمدن من اصرار اون انگار که کتک میخوردم .
بقیه اشو میگم