۴ نفری رفتیم کربلا من و عمم و ۲ نفر دیگه
کلا اون ۲ نفر رو به واسطه ی عمم اومدن کربلا
وگرنه نمی اومدن
خلاصه موقع برگشت بود رسیدیم مرز ساعت ۹ صبح تو اوج افتاب و هوای گرم
من داشتم از گرما و خستگی میمردم
مطمئنمعمم و اون خانمه هم خسته بودن
کمرم توی اتوبوس درد گرفته بود
خوابمم می اومد
این وسط این خانم که خیلیی لوسه ۴۰ سالش بود
گقت من گشنمه میخوام بشینم غذا بخورم🫠🫠
منم اعصابم خورد شده بود
چون هم دستشویی داشتم هم واقعا گرم بود
میرفت خونه خوب غذا میخورد راحت
عمم و نیشگون گرفتم که بهش ی چیزی بگه
بهش گفت نه دستامون کثیقه بریم خونه بهتره
بعد خانمه فهمید من نیشگون گرفتم عمم رو
نگاه من کرد کلا عصبانی شد یا ناراحت شد
بعدم دیگه خداحافظی نکرد باهام
قبلش خوب بود اخلاقش
کلا خانمه خیلی اذیت کرد
نگذاشت من زیارت کنم
خودش رفت زیارت کرد
من خواستم برم گفت شلوغه دیرمون میشه😑😑😑
واسه همین یکمم باهاش لج بودم