دیگه چیزی به ذهنم نیرسه جدی
من دایی کوچیکم تو موقعیت شما بود هروز با مامانم ماشینو برمیداشتن میوفتادن تو کوچه و خیابون
یه بار دور زدنی گفت ابجییی همینههه . مامانم پیدا شد گفت داداشم از شما خوشش اومده اگه اکانش هست یه شماره تماس لطف کنین اونم شماره باباشو داد
رفتن خواستگاری و بابای دختره گفت یه مدت اشنا شیم بعد یه چند ماه باهم بودن بعدم ازدواج کردنو یه بچه 5 ساله ام دارن