بحثمون بالا گرفت خواستم بزنم بیرون در رو قفل کرد گفتم مهم نیست بلاخره این در وا میشه و من واسه همیشه از این شهر میرم تهدیدم کرد گفت برو ولی منم خودم رو میکشم
حتی گفت خودکشی هم کنی واسم مهم نیست دیگه چون بعدش منم خودکشی میکنم
سابقه خودکشی ناموفق رو دارم
حقیقتا من خسته ام سخته بگم اما تا جون داشتم گریه کردم
من دیگه تحملش رو ندارم دوست ندارم زندگی کنم زنده باشم اما اگه اون کاری کنه چی
نمیدونم چرا دارم اینجا مینویسم
شاید چون نمیتونم به کسی بگم
من خسته ام
من راه درست رو پیدا نمیکنم
من نمیخوام زنده باشم ولی نگران اونم
نمیدونم چه مرگمون شد که به اینجا رسیدیم
انگار هیچ حریم و حرمتی بین ما نمونده
اگرم یه درصد مونده بود امشب شکست اون هر چی دلش خواست گفت من هرچی دلم خواست گفتم
رو هم دست بلند کردیم وسیله خونه رو شکستیم
انقدر صدامون بلند بود که همسایه بهم زنگ زد
شده دلتون بخواد بمیرین اما انقدر بدبخت باشین که نگرانی واسه یکی دیگه نذاره حتی یه مرگ راحت رو تجربه کنین
من همین قدر درمانده ام
من خیلی خسته ام خیلی حالم بده من آرزومه بمیرم و از این عذاب خلاص شم
من آرزومه یه بار بگم بیخیال اون دل خودم مهمه
من همیشه خودم رو فداش کردم من فقط خواستم اون راحت زندگی کنه خوب زندگی کنه با اینکه میدونستم چه بلایی سر خودم میاد
میخوام این بار دیگه بگم بیخیال اون
بعد مردن من مگه مهمه کی بمونه کی بره
ولی نمیتونم
انقدر بدبختم که همینم نمیتونم
انگار تو شکنجه ام
عذاب میکشم ولی نمیمیرم