2777
2789
عنوان

دلم گرفته 😢😭😭

10 بازدید | 19 پست

اولین باری که آماده رفتن به دانشگاه شدم، از خوشحالی دلم میخواست پرواز کنم. بالاخره قرار بود رشتهای رو بخونم که دوستش داشتم؛ گرافیک. کلاس رو از روی شماره واحدهایی که روی پنجره نوشته شده بود پیدا کردم، وارد شدم، به استاد خستهنباشید گفتم و رفتم بین دخترا نشستم.
یهو نگاهم کشیده شد به اون سمت کلاس... پسری رو دیدم که عجیب آشنا بود. همون لحظه فهمیدم: آره، من اینو توی خواب دیده بودم. چند روز قبل، توی خواب توی یه باغ راه میرفتم، غرق سبزی و آرامش، که اون پسر رو اونطرف باغ دیدم و درست همونجا از خواب پریدم. یه حس عجیبی میگفت این اولین بار نیست که میبینمش. سالها قبل، وقتی بچه بودم، خواب کسی رو دیده بودم که موهاش دقیقاً شبیه همون بود. خوابهام خیلی واضح بودن؛ انگار توی یه دنیای دیگه، من و اون معشوق و عاشق هم بودیم.
اون روزها یه دوستپسر هم داشتم که مدام اذیتم میکرد. همون اول گفت: «این به درد شاهین میخوره.» نفهمیدم منظورش کیه، توجهی هم نکردم.
اما هر بار که میدیدم اون پسره توی کلاسهای مختلف حضور داره، هیجان و استرس باهم میریخت توی دلم. حسی که اون موقع نمیدونستم اسمش چیه؛ عشق؟ هوس؟ یا یه پیوند عمیق و بیاسم؟
یه روز گفتن قراره یه نفر بیاد تو سالن سخنرانی کنه. اومد و انقدر حرفهای بیربط زد که... اون پسره درست پشت سرم نشسته بود. یهو بلند شد و یه جمله خندهدار گفت. نتونستم جلوی خندهمو بگیرم. همون لحظه سردرد عجیبی گرفتم، بدنم ناخودآگاه به عقب کشیده شد و اون خم شد و آروم تو گوشم گفت:
«چون ایرانه، واسه همینه.»
فکر کنم هیچکس جز من نخندید.
حالم بد بود ولی خودمو عادی نشون دادم. بعدش همراه دخترا رفتیم کلاس. یهو دیدم همه دخترا بلند شدن رفتن و من موندم و استاد و چند تا پسر... همون دوتا هم بودن. برای تحریک من، تو گوشی پچپچ میکردن. عصبی شدم، یه چیزی گفتم، بعد یهو متوجه شدم استاد داره حرف میزنه. با بیحوصلگی گفتم: «خوب کاری کردید استاد!»
صدای خنده همه بلند شد. منم دیگه چیزی نگفتم، فقط ادای یکیشونو درآوردم و با یه غرور ساختگی از جلوشون رد شدم.
اما همین که رسیدم راهرو، شونههام شروع کرد به درد گرفتن. ضعف عجیبی اومد سراغم. برگشتم عقب رو نگاه کردم... یه لحظه چهرهی دیگهای دیدم. پسری با چشمهای مشکی و موهای فرفری مشکی.
اما وقتی کامل برگشتم، پسری با چشمهای عسلیـسبز و موهای فرفری طلایی دیدم. شنیدم که گفت:
«ازش خوشم اومد، شیطون بلا...»
نمیدونستم کجا دیده بودمش، اما آشنا بود. نه به اندازهی اون یکی، ولی شبیه رویا.
از پلهها که میخواستم بیام پایین، سرم گیج رفت و نزدیک بود بیفتم. اون دوتا پسر اومدن کمک کنن، اما پامو محکم عقب کوبیدم. شونههام بدتر شد.
خاطرههام با اون پسر اول، مثل تیکههای پازل پراکندهان؛ جدا جدا بیمعنا، ولی کنار هم پررنگ.
مثلاً یه بار داشتم نقاشیهامو به استاد نشون میدادم. گفت: «آفرین.»
شنیدم اون پسره با شوخی گفت: «چرا به اون گفتید آفرین؟ به ما هم بگین آفرین!»
خندهام گرفت، ولی قورتش دادم.
یا یه بار که میدونستم باهاش کلاس دارم، موهامو با بابِلیس فر کردم. از پلهها که اومد بالا، تا منو دید، دستش رفت سمت قلبش...
اون لحظه قند تو دلم هزارتکه آب شد.
آخرین باری که دیدمش، سیبیل داشت. با ادا درآوردنش، سختی اون لحظه رو برام کمتر کرد.
ما شیفته هم شده بودیم... ولی بخت با ما یار نبود.
از وقتی برگشتم خونه، ژانر زندگیم از عاشقانه رفت سمت ترسناک. شاید هم ترکیبی.
یه پسر میدیدم با موهای فرفری، اما مثل فرشتهها نبود؛ فقط نور بود. چهرهش واضح نبود، اما وقتی بیقرار میشدم، همراهم بود.

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ای بابا.

شما یه روز دانشگاه رفتی هر کیو دیدی شونه درد گرفتی و یاد پسر رویاهات افتادی؟

دانشگاتو عوض کن!

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

یادش نیفتادم خودش بود


ترم یک همه همینجوری بودیم.

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

حالا هعی از شما انکار از من اصرار ولی مهم نیست هر کس به یه چیزی معتقده


دور از شوخی دو تا راه داری.

یا باید بری بهش بگی ببینی این شاهزاده کیه و چیکارس.

البته فرضو بر این بذاریم یه رابطه ماورایی بین شما دو تاست و در زندگی قبلی یا رویا با هم بودین و از این داستانا.

این باعث نمیشه در زندگی فعلی هم مناسب هم باشید و همه چی خوب پیش بره.


دومین راهم اینه بیخیال شی و در حد یه خواب و رویا و تصادف در نظرش بگیری.


هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز