پدر و مادر نامادریم دعوت کرده بودن حلیم نذری داشتن بعد همه خیاط داشتن کمک میکردن پنجره اتاق باز بود دیدم زن داداشم تنهایی تو اتاق دراز کشیده از پنجره هم دیده میشه جمع و جور هم دراز نکشیده بود دمر دراز کشیده بود حس بدی گرفتم رفتم گفتم مینا زشته پاشو بشین دیده میشی برگشت گفت کسی اینجا نیست که (در حالی که رفت آمد بود همه می دیدنشو همونطور دراز کشید حرفم گوش نکرد