تو میدونی ک من هفته ای ۱..۲ بار از صبح میرم بیمارستان تا شب با پدر مادرم چون مریضن
درحالی ک خواهرام با شوهراشون و بچهاشون پیه عشقو حالن انگار ن انگار ک پدر مادری دارن
میدونی خواهرام نزدیک ۴۰ سالشونه ولی مسئولیت گردن نمیگیرن و همه چیز گردنه منه ۲۲ سالست؟
میدونی هروز عمل شدن پدر مادر هروز بد شدنه حالشون چقد بهم استرس وارده میکنه؟
اینکه مامانم ۴ ساعت زیره عمل بود و من مرده بودم از ترس
اینکه فقط تو این ۱ سال مادرم ۴ تا عمل داشت
اینکه ۲ هفته تمام رو زمین سرده بیمارستان میخوابیدم پیشه مادرم.
اینکه من بجز پدر مادرم هیچکسو ندارم و اونا رو اگه از دست بدم تنها و بی کس میشم بدونه هیچ درامدی بدونه هیچ چیزی با ترس های شدید بخاطره زندگیه سختی ک داشتم اضطراب شدید دارم ترس از تنهایی
و نیاز های طبیعی ب عنوان یه انسان ک دوس دارم ازدواج کنم