عشق نافرجام
۱۷ سال پیش سال ۱۳۸۸باپارتنرم آشنا شدم ازروزاول آشنایی بهش گفتم نه نمیخوام این رابطه رو چون شرایط من مناسب نیست بیماری دارم مشکل جسمی دارم ولی گفت من همه جوره میخوامت بخدا حتی این ۱۷سال فقط مجازی درکنارمه هیچوقت حضوری ندیدمش همیشه بهش گفتم عزیزم برو زندگیتوبایکی بساز که بتونی باهاش خوشبخت بشی به خانواده ش گفتم خانواده خودم باهاش حرف زدن پدرش مادرش خواهروبرادرش اومدن خونه مون ولی خودشو اجازه ندادم بیاد چون نمیخواستم حضوری باهام حرف بزنه مجبور باشم قبول کنم خانواده ش با هامون درارتباطن داداشام خواهرام میرن شهرشون خونه شون دیگه یه جورایی آشنای خانوادگی شدیم مادرش بهم میگه عروسم پدرش میگه دخترم خواهر و برادرش میگن زن داداش بچه هاشون میگن زن دایی زن عمو😑😑
خودشم ول کن ماجرا نیست میگه همین مجازی باهات بودن هم برام کافیه چون منم مشکل دارم سردی شدید دارم نمیتونم ازدواج کنم پس همینکه همدمم باشی برام کافیه