همیشه مامانم میگفت خواب گربه خیلی بده من اصلا اعتقاد نداشتم و مسخره میکردم
تا اینکه یشب تو نوجوانی خواب دیدم یه گربه پرید رومو صورتمو چنگ زد همون لحظه از ترس بیدار شدم شاید باورتون نشه ولی جای چنگ گربه تو صورتم میسوخت
همون روز از یکساعت بعد بیداری یکدفعه و بدون علت به یه اسهال و استفراغی افتادم که سه روز بیمارستان بستری شدم
بعد سه روز تازه به مامانم گفتم خوابمو گفت همون موقع میگفتی صدقه میدادم برات هیچ اتفاقی برات نمیافتاد
از اون روز تصمیم گرفتم در برخی مسایل به حرفهای مامانم ایمان بیارم