رفتم ، هیچکی نبود مامانبزرگ و خودش بودن
داشت با گوشیش ور میرفت
نشستم اصنم نیگاش نکردم گفتم مامانجون ، ببخشید، امیر از تو هم معذرت میخوام
عزیز جونم گفت چیزی نیست که عزیزم و اینا که منم واسه چاپ لوسی گفتم نه دیگه نباید امیرو ناراحت میکردم(🤣🤣🤣🤣🤣🤣سیسی تو عمرم انقد به یه پسر رو ندادمممم)
بعد همونطور که گفتی رفتم تو فکر
و غمبرک زدم
اومد نشست کنارم گفت فلان آهنگو شنیدی؟
محل ندادم فهمید گفت حالا یه پنکیکه عب نداره🤣🤣🤣🤣
انقد ضایع بازی درآوردم گف میخوای فردا بریم کافه بخوریم؟
🤣🤣🤣🤣🤣بخدا فکر کرده من ناراحتم پنیکیک نخوردم
منم طبق معمول وا دادم و گفتم نه و یکم نشستم بعد اومدم تو اتاقم ( امشب و فردا شب با خالم اینجا میمونن شوهر خالم رفته سفر الانم با مامان بابام رفتن وسایلشونو بیارن فک کنم) اینم تنوع میخواد برای روز ( که من گند زدم توش)
حالا ساعت ۱۲ یه سرم یزنم بهشون
فقط خواهر اینکه واکنش خاصی نشون نداد😐🤣