سر فوت پسر دایی جاریم که نرفته بودم جاری گلگی کرده بود بعد من زنگ مادرشوهرم بگم چرا بهمنگفت تا ختم برم بعد گفت خوب اصلا صلاح نبود شما بیاید اگر جاریت حرفی زد بنداز گردن من...
به فردا اون خواهر شوهرم زنگ زد کلی سر من داد بی داد کرد که چرا به جاری گفتم مادرشوهرم گفته صلاح نیست من بیام منم به خواهرشوهرم هر چی می گفتم من اینجوری نگفتم قبول نمی کرد داد میزد بی احترامی میکرد
بعد امروز جاری بیشرف من زنگ زده میگه اره مادرشوهرم خواهرشوهرش امدن خونشون براش کادو و کیک تولد گرفتن خانم مشکی رو در بیاره بعد کلی نشستن پشت سر من غیبت کردن مادرشوهرم واسه که گند خودشو جمع کنه گوه کاری خودشو دوباره گردن من انداخته گفته اگر من میامد میرفتم دور زدن خرید کردن وقتو میگرفتم اصلا نمیدونن چی بگن گند گوه خودشنو چطور جمع کنن هر دلشون بخواد به من میگن ولی به این جاریم هیچی نمیگن مثل موش هستن براش منم حقیقت واقعا ناراحت شدممادرشوهرم همه رو باخودش برده ختم این جاری ولی منو خبر نکرده دیگه باهاشون نمخوام حرف بزنم