شبی بایزید بسطامی سلطان العارفین گذر می کرد سگی خودش را نزدیک او می کرد و او فاصله می گرفت سگ به اذن خدا سخن آمد و گفت ای بایزبد تویی که در زهد و عرفان زبانزدی الان در خانه ات یک کوزه گندم ذخیره داری ولی من برای فردای خودم ذخیره ای نیندوختم
بایزید به شدت متاثر شد و درس بزرگ شد برایش آن شب
هیچ وقت نباید زود قضاوت کنیم