این خاطره برمیگرده به چند سال پیش
اون موقع که مرغ رو دولتی میدادن و ارزون بود داخل این مغازه ها مد شده بود. مامانم زنگ زد به زن عموم گفت بیا منو تو دخترم بریم مرغ بگیریم. زن عموم خیلی با مامانم جورن. بعدش ما رفتیم دیدیم چه صف دازی هست. خلاصه مامانم نگاه صف نکرد. سرشو انداخت پایین و رفت تو مغازه. یه زنه که خیلی پر رو بود اومد گفت خانم ما از صبح وایسادیم چند ساعته. بعد تو اینطوری میخوای مرغ بگیری بری؟! بیا برو ته صف. مامانمم گفت نمیرم من باید مرغو بگیرم برم حوصله ندارم. زنه فحش داد مامانم. بعد منو زن عموم و مامانم ریختیم رو زنه. اون زنه هم نه گذاشت نه برداشت فقط منو زد😂
کفشامو برداشت انداخت وسط خیابون😂
اقا منم اوج جوونی ضایع شدما. بعدش زن عموم چادرش رو انداخت رو سر خودشو اون زنه. آی چیزشو بشگون گرفت😆 البته خودش بعدا گفت که زیر چادر اینکارو کردم😌
ولی بخدا اون صف اولم بود تا الان تو هیچ صفی نرفتیم😂