2777
2789
عنوان

رفتم با یه پسر بلوچی رل زدم نمی دونم چکار کنم

| مشاهده متن کامل بحث + 3547 بازدید | 184 پست

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

بلوچا همه اخلاق هاشون مث همه اصن با همه آدما فرق دارن انگار

خببببب چجوریه

میگن بودن کسایی که سرشون تو کار خودشون بوده و نمردن🥴😆 هزااااارمین کاربریمه🥱😴 من پول و ماشین و خونه نمیخوام من تورو میخوام عشقم 😍❤️ جمله ای که پسرا آرزوی شنیدنشو دارن...!! ولی کور خوندن😂 زززززرررررشک😜 

برو فیلم شبی که ماه کامل شد رو ببین👍

چون دقیقا یاد اون افتادم

زندگی فرهنگ عق۰اید بعضیا یا اکثرشون با ما بختیاریا متفاوته

بیخیال

به زمان بندی خدا ایمان داشته باش🌍🤍(میشه برام  حتی شده یه صلوات بفرستی و از ته دلت بخوای خدا حاجتم بده؟!❤)
منم دیدمش خیلی ناراحت شدم براش

بهتر تموم کنی

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
تفاوت فرهنگی خیلی زیاده و مدل زندگیشون متفاوتهمن یه دوست بلوچی داشتم ادمای خیلی خوبین ولی اصلا شبیه ...

دقیقا این طور ولی همو دوست داریم

چشام #میدید!  اما قلبم باور #نمیکرد:)
اره کلا همچی فرق داره تضادیم

خب اینجوری نمیشه زندگی کنید باهم...رک بهش بگو که من در مدتی که باهات بودم فهمیدم ما به درد هم نمیخوریم و کات کن ... هم خودت رو راحت کن هم اون رو که بره سراغ زندگیش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز