قصه من در خانواده ی شوهرم: یه گربه آروم ومهربون بین گربه ها زندگی میکردمظلوم بود گربه ها اونو اذیت میکردن هیچی نمیگفت تا بین گربه ها مسابقه شد ک کی بیشتر میتونه بدوه گربه ی مظلوم برنده شد همه با تعجب گفتن تو چطور تونستی برنده بشی اونم با بغض گفت من پلنگم.. ولی روزگار این بلا سرم آورد که بین گربه ها دارم زندگی میکنم