خیلی بچه بودم
مثل یه هاله ی آبی رنگ و قد کوتاه که به شکل انسان و از خواب بیدار شدم و دیدم داره تو خونمون راه میره
یه بارم بلند شدم و دیدم کف آشپزخونه پر از خرگوشه
و انگار بیهوش شدم و به هوش اومدم هیچ خبری نبودم
یه بارم تو پذیرایی بودم از اتاق صدای خر خر حیوان وحشی می اومد منم جرات نکردم نگاه کنم
بزرگ هم شده بودم یه بارم از پارکینگمون همون صدارو شنیدم