من مجرد بودم با یکی از دخترای فامیل خیلی نزدیک خیلی صمیمی بودم بعد ازدواج ب دلایلی رفت و آمدو تلفن کم شد من شرقم اونا جنوب تهران اونم نامزده از وقتی عروسی کردم هی تیکه میندازه چرا دعوت نمیکنی خونت خسیس مخصوصا بعد نامزدیش درصورتی ک ن مادر اون ن هیچ کدوم از فامیلام جز یکیشون دعوتم نکردن تاحالا حالا امروز زنگ زده بود هی حرفو کشوند ب جایی ک چرا منو و شوهرمو دعوت نمیکنی خونت و منم مجبور شدم بگم بیاین اونم جدی گرفت و از ی طرف مادرشم میخواست بیاد و چون جایی مهمونی دعوت بود گفت بزار فردا بریم منم چون فردا خودم میخوام برم جایی از اینورم ب شوهرم گفتم گفت بیان چ بهتر ولی وقتی گفتم زنگ بزن شوهرشو دعوت کن گفت ن خودشون بیان من نمیتونم کسیو دعوت کنم اونم کسی ک تو عروسیم ی بار دیدمش فقط منم هزار جور بهونه جور کردم ب دختره گفتم ک فردا نمیشه و الان ۲تایی بیاید از اونورم شوهر اون گفته بود یهویی نمیشه و خلاصه ناز کرده بود
واما این دختره ناراحت شد و از صداش مشخص بود واما الان منم خیلی ناراحتم هم چون نیومدن و ناراحت شد هم چون شوهرم زنگ نزد