برای خودم مینویسم برای امشب برای اشکهایی که ریختم برای تپش قلبم و درد دستانم که از ترس سکته کردن در خواب نتوانستم بخوابم
این افسردگی لعنتی این سگ سیاه کابوس منو رها نمیکنه از تظاهر به شادی و خوب بودن خسته شدم از اینکه خانه برادرم و مادرشوهرم باید بخندم بیزارم دوست دارم تنها باشم از محبتهای فیک از ایموجی های بوس و قلب بدردنخور بیزارم
اونهایی که میگن بدترین درد تنهاییه اشتباه میکنن بدترین درد کنار فرد اشتباه بودنه
نمیبخشم فراموش نمیکنم یادم مییمونه چقدر ارزونی
خودم دردمو فریاد میزنم جوابی نمیگیرم حتی عذرخواهی هم نکردی
کاش یه حیوون خونگی داشتم تا انقدر تنها نبودم
بهترین روزهای عمرم همون یک سالی بود که متی 🐇کنارم بود
هیچوقت دلمو نشکست تازه زبونگردی نمیکرد محبتش واقعی بود دلت شاد و شکمت گرم باشه عزیزم