۵ساله ازدواج کردم یه بچه دارم واقعا کم اوردم اولش فکر میکردم خسته میشه میخواستم محبت کنم همه کارارو خودم میکردم....بعد از بچه دار شدن واقعا دیگه شدم هم مادر هم پدر.. دیگه به بهداشت فردی خودشم نمیرسه...نمیدونم چیکار کنم خیلی گفتم چه با محبت چه با دعوا! ولی فایده نداره.. بکشمش زودتر از ۱۲از خواب بیدار نمیشه واقعا دارم نابود میشم دیگه...اگه تجربه کسیی داره ممنون میشم در اختیارم بزاره
منم زندگیم یکنواخته. محل زندگی ام واین خونه را دوست ندارم. دلم میخا همش بخابم. صب ها بازوری ازخاب بل ...
جالبه دقیقا همسره من همین جمله هارو میگه..تفاوتش اینه اول زندگی من گفته بودم کجا زندگی میکنم و روابطم چه مدلیه! ولی اولش مشکلی نداشت الان دقیقا حرف شمارو میزنه! ولی من نمیتونم همه چیز رو تغییر بدم الکی نیست که
بایدمحبتش کنی. بنظر زندگی براش یکنواخت شده. تفریح. خرید شخصی برای زن انکیزه وروحیه میاره.
والا همه کار کردم...نمیدونم چرا زندگین اینجوری شده واقعا دلم میخواد یه روز بزارم بی خبر غیب بشم برم....واقعا کم اوردم فقط به خاطر بچم نمیکنم اینکارو...امیدوارم فرجی بشه...
پس احتمالا قبلا تو خونه خودش مادرش همه کارهاش رو انجام داده
جالبه اینو شما فهمیدی! بله متاسفانه بعدا متوجه شدم مادر زن همه کارارو انجام میداده و الان واقعا گرفتار شدم ...یعنی تو باتلاقی گیر کردم نمیدونم چه کنم...زنم و دوست دارم نه اهل خیانت هستم چون برکت رو میبره از زندگی نه دلم میاد جدا بشم نه هر کاری میکنم درست میشه! خلاصه تو یه چاه عمیقم پنچر وسطه راه حقیقت....
یعنی چی میخوای بگی من بی تجربم ؟ گفتی کارای خونه رو انجام نمیده گفتم کارگر بگیر گفتی به خودش نمیرسه ...
خوب بی تجربه ای دیگه! والا پول همه مشکلات نیست من خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی انجام دادم مشکل افسردگی و بی انگیزگیه که فقط کسی متوجه میشه که حسش کرده....