نمیدونید چقدر حالم بده
نمیدونید اون لحظه چ حالی داشتم
دخترم و پسرم داشتن بازی میکردن پسرم هلش میده سرش میخوره به لبه های سرامیک دهن باز میکنه
خدا لعنت کنه چهار تا بیمارستان رفتیم بچمو قبول نمیکردن میفرستادن بیمارستان های دیگه
نمیدونم چطوری خدا رو شکر کنم
خداروشکر سرشو عکس گرفتن مشکلی نداشت
و بخیه زدن از ساعت 10 شب تا همین الان درگیر بودیم
خدا سر کار هیچ آدمی رو به بیمارستان ها نندازه
و خدا هم همه آدما رو مخصوصا بچه ها رو در پناه خودش حفظ کنه
امشب شب بدی بود برام فقط میتونم بگم خداروشکر که گذشت