سلام عزیزم
من ده سال پیش یه شب از خواب پریدم و دیدم حالم خوب نیست
راه میرفتمو دستامو به هم میمالیدم و زیرلب میگفتم میترسم میترسم
دستم و کتفم گزگز میکرد
سرم سبک بود
و یه چیزی عین خوره مغزم رو میخورد که داری سکته میکنی و میمیری
التماس کردم منو ببرن اورژانس
بهم آرامبخش زدن اومدم خونه
توی راهرو اوج پنیک بود
یهو یه چیزی عین مار انگار پیچید دور گلوم و راه نفسم رو بست
فکر میکردم لحظه های آخرمه
دویدم دوباره به سمت ماشین
وقتی رسیدیم اورژانس از شدت وحشت بیهوش شدم
فرداش که بیدار شدم انگار برام زنده موندن معجزه بود
اما شروع حمله هام بود
روزی چندبار پنیک میشدم و کارم این بود بریم اورژانس
هربار هم مطمئن بودم میمیرم اما زنده میموندم
آخ نگم از اون روزا
خدایا نذار هیچکس پنیک رو تجربه کنه