2777
2789
نه میگم که ندارم دلیلش چیه چرا پنیک میشید؟

پس خداروشکر

به خاطر استرس زیاد از حد 

دغدغه زیاد ولی ممکنه یکیم هیچ مشکلی نداشته باشه ولی اظطراب و استرس داشته باشه و این مشکل پیش بیاد براش پنیکم چندتا قرص داره ولی نخوری بهتره زیاد خوب نیس برمیگرده به کنترل استرس

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

اره سرم درد وحشت ناک میگیره تنگی نفس شدید خواب هم هرشی وحشتناک و بیخوابی مزمن

من خیلی خابای بد میبینم میترسم مخصوصا راجب مرگ چون میترسم و حس مرگو زیاد دارم 

من خیلی خابای بد میبینم میترسم مخصوصا راجب مرگ چون میترسم و حس مرگو زیاد دارم

همش بخاطر اینه میخوایم زمان به عقب برگرده ولی نمیشه این خوابا هم ساخته ذهن هست تا یه خوشحالی جدید پیدا نشه ادامه دارن

حس غیرواقعی بودن میکنم وقتی حمله بهم دست میده حس میکنم کسی منو نمیبینه یا صدامو نمیشنوه صداها توی گوشم میپیچه و بدنم بیحس و سرد میشه خیلی وحشتناکه🥲🥲🥲

ماهارو اذیت نکنین☹️

شاید چشم به راه بود که یارش بیاید زمستان زمستان گذشت و نیامد مثِ تو که رفتی شبی زیرِ باران ندیدم از آن پس که باران ببارد... :) 

حس مرگ هم داری؟ ترس و خابای بد چطور؟

بله دارم نشخوارفکری یمدتم درگیر مه مغزی بودم خوب شدم همجا تاربود صدای خودمویجوردیگه میشنیدم فکرمیکردم خوابم روهواراه میرفتم خداوندیه دکترخیلی خوب گذاشت سرراهم بهترشدم ولی بازم اتک دارم

سلام عزیزم


من ده سال پیش یه شب از خواب پریدم و دیدم حالم خوب نیست

راه میرفتمو دستامو به هم میمالیدم و زیرلب میگفتم میترسم میترسم

دستم و کتفم گزگز میکرد

سرم سبک بود

و یه چیزی عین خوره مغزم رو میخورد که داری سکته میکنی و میمیری

التماس کردم منو ببرن اورژانس

بهم آرامبخش زدن اومدم خونه

توی راهرو اوج پنیک بود

یهو یه چیزی عین مار انگار پیچید دور گلوم و راه نفسم رو بست

فکر میکردم لحظه های آخرمه

دویدم دوباره به سمت ماشین

وقتی رسیدیم اورژانس از شدت وحشت بیهوش شدم

فرداش که بیدار شدم انگار برام زنده موندن معجزه بود

اما شروع حمله هام بود


روزی چندبار پنیک میشدم و کارم این بود بریم اورژانس


هربار هم مطمئن بودم میمیرم اما زنده میموندم


آخ نگم از اون روزا


خدایا نذار هیچکس پنیک رو تجربه کنه

یک ماه عذاب کشیدم

یک ماه هرروز و هرلحظه رنج کشیدم

یه شب که دوباره حالم بد بود و رفتیم بیمارستان

یه آقا پسری یه دکتر معرفی کرد به خانوادم گفت منم اینجوری بودم فقط این خوبم کرد

از دکتر وقت گرفتیم رفتیم

اولین روزی که قرصامو خوردم پانیک از بین رفت


هیچوقت یادم نمیره که شب میخواستم بخوابم و منتظر پانیک بودم اما خبری نبود چقدر خوشحال بودم


هرشبی که سرم رو روی بالش میذاشتم و خبری از پنیک نبود تا صبح میگفتم خدایا شکرت


به نظر من بدترین رنج دنیا پنیکه

اسم دکتر رو هم مینویسم شاید به درد توام بخوره

من همیشه میگم فرشته نجاتم بوده این دکتر


دکتر حمیدرضا احمدخانیها روانپزشک

بلوار کشاورز مطبشه

شمارشم حفظم برات میذارم

۸۸۹۵۱۶۳۲

بازم چک کن تو گوگل ببین درست باشه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز