من تو یه محله خیلی داغون بزرگ شدم ۰😐خداروشکر بعد ازدواج وضع بهتر شد
یه روز ظهر خونه خواب بودم دوست خواهرم خبر رسوند که خواهرت رو دارن میکشن بدو بدو رفتم تو صحنه دوتا دختر خواهر رو انداخته بودن تو جوب با پا میزدن تو دلش خون بالا اورده بود
بیل برداشتم مث سگ دوتاشون رو تکی زدم تو راه برگشت دخترا با مامانشون اومدن یه مامان گامبویه ۱۳۰ کیلویی داشت این سری مث سگ کتک خوردم پلیس بزور منو از زیر اون خانم چاقالویه در اورد نوجون بودم همش ۱۵ سالم بود ته ته وزنم ۵۰ بود🤦🏻♀️بعد اون اتفاق داداش اون دخترا که کتکشون زدم همش منو تهدید به مرگ میکرد تو راه مدرسه یه چاقو میگرفت دستش همش ب من نشون میداد یا رو بدنم میکشید حالت تهدیدی اروم میگفت میکشتم 😑😑مث سگ میترسیدمااااا بابام بی بخار بود هیچ کاری برام نمیکرد
گنده لات محلمون رو من کراش بود نمیدونم شمارم رو از کجا اورد بهم ابراز علاقه کرد منم قبول نکردم جریان تهدیدهای اون پسره رو فهمید نمیدونم گنده لاته چ بلایی سرش اورد اون پسر تهدید کنه منو میدید فرار میکرد هیچ وقت این لطفش رو فراموش نمیکنم امیدوارم موفق و سلامت باشه
پایان(داستان کاملا واقعی است)
جریانای چرت زباد دارم حوصله ندارم بگم این ساده ترینشون بود