چطوری بگم آخه خیلی طول وتفسیرداره
هیچ جاجزخونه مادرش نمیزاره برم حتی خونه مامانم بزوراگه بزاره(تومجردیم خیلی دخترفعال بسیجی بودم یکسره درحال اجراکردن برنامه هابودم رزمی کاربودم و...)الان توخونه نشستم واجازه هیچ کاری ندارم
شوهرم خیلی بمن وخانوادم بی احترامی میکنه خونه مادرشم که میریم بدترمیشه حتی جلواوناهم بی احترامی میکنه وهیچی بهش نمیگن
پدرشوهرومادرشوهرم خیلی به ماکمک میکنن امایکسری حرفای زوری میزنن به عروس اینکه من همیشه بایددرخدمت باشم خوبه درخدمت بودن امابزورمجبورم خونشون باشم حتی بااینکه یک کوچه فاصله داریم شباهم اونجاییم ومن همه کارهاشونومیکنم ایناتمام اخلاقاشون درباره عروس مثل دهه۵۰میمونه