چند روز پیش خونه خانواده کراشم مهمونی بودم
مامانش منو میشناسه اون دعوتم کرده بود
گوشیم زنگ خورد مجبور شدم جلوی جمع جواب بدم
پسردااییم بود ۷ سالشه
منم باهاش ناخودآگاه صدامو یکم عوض میکنم با ناز و.. صحبت میکنم
کلیم قربونت صدقه اش رفتم و...
گفتم مرسی عشقم و...
🤦🏻♀️🤦🏻♀️
جلوی کلیی ادمممم🤦🏻♀️ فامیلاشوننن اکثرا هم اقاا
بعضیاشون لبخند زده بودن و...
منم خیلیی خجالتیم نمیدونم چرا نتونستم کنترل کنم لحنموو
نگاه خود کراشمم خیلییی بد بودد لبخند هم زده بودد
میگم بددد بود لبخندش فردا تر از بد بودااا
چی فکر کردنن