شوهرم خیلی شکاک و ایراد گیره بد بود بدترم شده.سر هرچیز بیخود جنجال بپا میکنه.
حالاا میخوام ی نمونشووو بهتون بگم شما قضاوت کنید.دیشب ساعت 10ونیم من خونه تنها بودمو داشتم پسرمو میخوابوندم شوهرم هنوز از سر کار نیومده بود زنگ خونمونوو زدن منم درو وا نکردم فوری ب شوهرم زنگ زدم گفتم تویی پشت در گفت ن دختر عممه اومدن نزدیک خونمون کار داشتن ب شوهرم زنگ زده ک خونه اید بیام ی سر بهتوون بزنیم شوهرمم گفته خانومم خونس.من فک کردم تنهاس درو باز کردم اومد بالاا دیدم با شوهرشه.
شوهرش آدم هیزیه شوهرم خوشش نمیاد ازش اوناا خیلی اصرار میکنن ک ما باهاشون رفتوآمد کنیم ولی شوهرم دوس نداره.
دوباره شوهرم زنگ زد گفت اومد گفتم آره شوهرمم چون فک میکرد دخترعمش تنهاس خونه نیومد ک مثلا ما خانوماا راحت باشیم منم از همه جا بیخبر بهش نگفتم ک شوهرشم هست چون فک میکردم خبر داره آخه با اون هماهنگ کرده بودن.
خلاصه اونا رفتنو شوهرم اومدو فهمید ک شوهرشم بوده جنجال بپا کرد ک چرا ب من نگفتی اونم بوده خلاصه ک هزار جور فحش دادو تهمت ناموسی زد ب من حامله ی از همه جا بیخبررر منم فقط گریه میکردم تازه جلو افتاد ک چیکار کردی ک اینقد ترسیدی دستشم رو من بلند کرد
حالاا شما بگید من چ کنم با این مثلاا شوهررر