منو دختر خاله مامانم همسنیم تقریبا اون فقط از من ۵
ماه بزرگتره
اونا اصفهان زندگی می کنن مهمونیه خونه ی ما
پسر دایی من کوچیکه ۱۰ . ۹ سالشه
من خیلی خیلی دوستش دارمم با اینکه اهل تنها بودنم و... اونو میبرم پارک باهاش بازی میکنم و.. همیشه میریم بیرون دست منو میگیره فقط
ما چون خاله های مامانم چندتاشون تهران زندگی نمیکنن فقط در سال ۱ بار ميبينمشون شایدم دو سال درمیون ۱ بار
ولی پسرداییم بیشتر از ما میره اونجا مثلا سالی ۲.۳ بار
دیشب که مهمونی بود نشسته بودیم داخل اتاق من
پسرداییم با برادر کوچیک من دعواشون شد
داداش من آروم شد همون لحظه پسرداییم داشت گریه میکرد.. من داشتم باهاش صحبت میکردم ناراحت نباش و ...
توی اون جمع به اون بزرگی یکی از خاله های مامانم به من میگه بزار فقط فلانی (دختر خاله ی مامانم) باهاش صحبت کنه حرف اونو گوش میده اونو خیلی دوستش داره...
جدی ناراحتم قلبم شکست.. بعض کردم شاید باورتون نشه شاید خیلی حساسم ولی چند دقیقه حتی صحبت نکردم صدام بغض نداشته باشه
کلا هروقت منو میبینن دختر خاله مامانمو مثال میزنن که یعنی شبیه اون باش..
توی جمع برگشتن به اون میگن مراقب بچه ها باش
فلان..حرف تو رو گوش میدن اینا
همین الانشم بغض دارم اینا رو مینویسم
بهم نگید شاید تورفتارت بده یا...
من عاشق بچه هام کلی کتاب روانشناسی کودک میخونم دوست و آشناها همش بهم میگن برو تو مربی مهدکودک بشو یعنی اینطور بخوام بگم..
قبول دارم بعضیا یکیو دوست دارن یکیو ندارن ها
ولی برام سنگینه این حرف هارو بشنوم حس میکنم غرورم پایمال میشه کوچیک میشم..