چند شب بود فکر میکردم به اینکه چرا بعضی از ادما مثل من که الگویی ندارن.. یا کسی نیست درست راهنماییشون کنه، عمرشونو پای تجربه بدست اوردن میدن... حتی جدی جدی اخر شبها غصه میخوردم که چندین سال از زندگیم عقب افتادم و جا موندم و بهای خیلی سنگینی دادم تا تجارب امروزمو بدست بیارم.. ینی گریه هم میکردم حتی که خدایا 24 تا 29سالگی بدجوری از دستم در رفت و...
امشب چند دقیقه وقت اضافه داشتم.. رفتم عکسای شش سال پیشمو نگاه میکردم... با دیدنشون انگار تو زمان گذشته یدور رفتم و اومدم به حال.. ب اینی که با زجر ادم فعلی شده.. اونجا بود که فهمیدم درسته که من بعضی تجربه ها رو به بهای عمر و سلامتم ب دست اوردم اما دهه ی سی سالگی رو با همین کوه تجارب ِ حاصل از دردای دهه ی 20 شروع کردم...خب این خیلی ارزشمنده... میتونه مثل یه کاتالیزور باشه... یا حتی مثل یه پرش بلند..آسون بگیر... تمام دردهات بی معنا نبوده عزیزدلم...
* خدایا این روزای مهم تنهام نذار...
*خدای من خودت یه دستی به زندگیم بکشو من رو به اون جایی که منتظرم بهش برسم نزدیک کن
* دلم ی سفر میخواد ک بوی ارامش بده