من با مامان و دوتا آبجیم و شوهر خواهرم و بچه هاش رفتیم..مامانم اول انصراف داد کنار رفت..بعدم آبجیام و آخرش شوهر خواهرم و من موندیم و یک بچه که رو کولش گذاشته بود..😣من جلوجلو رفتم تنهایی رسیدم به قلعه..وسطای راه از خستگی داشتم میمردم ها..ولی ارزید اون بالا قشنگ بود
بَعضی وَقتآ خُدآ رو بُزُرگ میبینَم ,, بَعضی وَقتآ هَم ڪوچیڪ...ایـטּ تو نیستی ڪِـہ بُزُرگ میشیُ ڪوچیڪ ,, مَنَم ڪِـہ گآهی نَزدیڪ میشَمُ گآهی دور