هیچوقت درک نمیکنن و نگفتن خیلی بهتره
زندگی من برای بابام که عبارت بود فقط از درس و مدرسه و خونه چون دختر هم بودم حق هیچ کاری نداشتم فکر میکرد داره ازم محافظت میکنه ولی من و نابود کرد من صبح تا شب زندانی خونه ام همیشه خدا برنامه هام سایت هام و حتی گوشیم رو چک میکرد حتی بعدش گوشیم و دادم بفروشن برام یه نوکیا دکمه ای گرفتن گفتم رو کنکور تمرکز کنم اون نوکیا دکمه ای هم بابام چک میکرد خسته شدم از بس گیر میده این ساعت چرا میخوابی این ساعت چرا بیدار میشی چرا این کار و میکنی چرا اون کار و میکنی چرا هر لحظه درس نمیخونی
میدونی بخاطر همینا من هر کاری کردم پنهونی کردم پنهونی فیلم دیدم پنهونی رمان خودم پنهونی ورزش کردم پنهونی خندیدم گریه کردم شادی کردم تو تنهایی تو اتاقم و وقتی والدینم میومدن باید فوری جمع میکردم انگار دارم جرم میکنم
مامانم و منطق؟ از وقتی داداشم به دنیا اومد توجه نکردن اهمیت ندادن اون و بیشتر از من دوست داشتن شب و روز تو تنهاییام گریه میکیردم یه بار رفتم به مامانم گفتم افسرده شدم بلند بلند خندید بعدشم کلی مسخره کرد
یه بار هم بابام گوشیم رو چک میکرد فهمید من به یکی حس دارم بلند نوشته ام رو خوند و مامانم هم از اونور بلند بلند خندید ولی من نوجون بودم حس هایی داشتم نباید بابام میخوند نباید مامانم میخندید الان اون ادم اصلا برام مهم نیست و حسی هم ندارم ولی هیچوقت کار والدینم رو فراموش نمیکنم و هنوزم میگم کاش میشد فراموش کنن
هیچوقت درک نمیکنن نمیفهمن