من بچه بودم خونه خالم اینا بودیم با خواهرمو دختر خالم داشتیم حرف میزدیم فاصله سنیشون با من زیاده مثلا من ۱۴ ۱۵ بودم اونا ۲۸ اینا بعد هنوز ازدواج نکرده بودن بهشون گفتم ترشیده باید کوزه بگیریم براتون، الان هر دو بچه ام دارنااا ولی یاد حرفم میفتم خیلی خجالت میکشم خدا ببخشه منو دلشونو شکوندم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.