فقط اینو میدونم باید قوی بشی...
حقتو از زندگی بگیری نه با جنجال با فکر و تدبیر...
ببین چه جوری میتونی و از چه راهی...
من شاید جای مادرت باشم...یه عمر سردی و سکوت یه زندگی رو به جون خریدم با شک و تردیدام کنار اومدم...با اینکه کارمندم و واقعا چیزی کم نداشتم دم برنیاوردم...مثل شما فقط میخواستم یه روزی پشت پرده رو ببینم که خدا خودش سبب ساز شد و فهمیدم همسرم یه عمر با دوست دختر سابقش که خراب بود و خودش باهاش ازدواج نکرده بود...پررنگ و کمرنگ رابطه عاطفی داشتن...
روزگار تلخی رو گذروندم...حق طلاق و حضانت دارم...خونه به ناممه ولی کاش زودتر میفهمیدم و بچه دوم رو به دنیا نمیاوردم...پسرم هم جوونه...موندم تو زندگی ولی با قدرت...همسرم هم تف سربالاست...دنبال هکر میکردی چیکار کنی...مدرک میخای چیکار وقتی هر دو بی حیان...
مهریه تو بگیر وقتی همسرت هیچی از زندگی سرش نمیشه...
من الان ۴۶سالمه شاید ۱۰.۱۵سال پیش بود و این دانایی رو داشتم...کلا از زندگیم پرتش میکردم بیرون تا بره با همون خراب بگرده...
بالاتر از سیاهی رنگی نیست...موندن و تحمل کردن فقط ادمو پیر میکنه...