2777
2789

کنکور نزدیک بود و همه منتظر بودن من پزشک فامیل بشم هه چه فکرهای احمقانه ای.مامانم دائم بهم پیله میکرد که باید درس بخونم نقاشی حالم رو بهتر میکرد درو دیوار اتاقم پر شده بود از نقاشی

وسط یه دعوای شدید مادر دختری دهنم باز شد تمام اتفاقات رو گفتم مامانم هاج و واج فقط نگاهم کرد رنگش پرید دستاش می لرزید

زیر مشت و لگد های پدرم سیاه و کبود شدم دستم شکسته بود

نصف شب به خونه مامان بزرگ پناه بردم

مهران به گچ دستم خیره شده بود به همه گفته بودم تصادف کردم فقط مامان و مامان بزرگ میدونستن چه بلایی سرم اومده بابام منو تهدید به مرگ کرده بود

بعد به موهای پسرونم نگاه کرد از اینکه موهام رو کوتاه کرده بودم کفری شده بود شروع کرد به غر زدن و اشک های من که سرازیر شد دوباره آغوش امنش ازش خواستم تیشرتش رو بهم بده که هر وقت دلم برای بغلش تنگ شد بتونم حسش کنم هنوز هم اون تیشرت رو دارم هنوز هم وقتی حالم خرابه بوش میکنم

مامانم میگفت نباید این قضیه جایی درز کنه وگرنه برای آیندم بد میشه و موقعیت های خوبم از دست میره    

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

چندتایی خواستگار داشتم مامانم هم میگفت ازدواج کن بهش گفتم پس مهران چی؟

گفت از مهران بخواه بیاد خواستگاری. شب به مهران زنگ زدم مثل اینکه وضعیت پدرش بدتر شده بود بهش گفتم بیا خواستگاری سکوت کرد

بعد گفت من تو بدترین شرایطم بعد تو از من میخواییبیام خواستگاری ؟همیشه فکر میکردم تو آدم با درکی هستی  خلاصه اینکه یه جنگ تمام عیار بینمون درگرفت فردا صبحش مدرسه نرفتم و تا غروب توی پارکی که همیشه با مهران قرار میذاشتم نشستم یکم سبک و سنگین کردم

من عاشق مهران بودم و اونو میپرستیدم ولی واقعا اون شرایط ازدواج نداشت

منم جایی برای ماندن نداشتم.تصمیمم رو گرفتم غروب به مامانم گفتم بگو خاستگارم بیاد

قرار برای آخر هفته شد تا اون روز مهران هم اصلا سراغی از من نگرفت هزاربار مردم و زنده شدم هر ثانیه فکر میکردم و اشک هام تا صبح بند نمیومد خواستگارم اومد یه پسر بلند قد بود با هیکل ورزشکاری دامپزشک بود و تک پسر خانواده سه تا خواهر داشت از آشناها زن عموم بود به اصرار خانوادش رفتیم تو اتاق تا حرف بزنیم تمام مدت که روبه روم نشسته بود من به مهران فکر میکردم دلم میخواست زودتر این مراسم تموم بشه من به مهران زنگ بزنم حتی یک کلمه از حرفاش رو نشنیدم اون حرف میزد و حرف میزد 

از سکوت من پسره متوجه شد که مایل به ازدواج و شناختش نیستم وقتی رفت به مهران زنگ زدم جواب نداد تا نصفه شب دائم شمارش رو گرفتم که بالاخره جواب داد ما وسط یه مرداب گیر کرده بودیم هرچی بیشتر دست و پا میزدیم بیشتر فرو می رفتیم من مجبور بودم همه چی رو براش توضیح بدم تا متوجه شرایطم بشه من نمیخواستم از دستش بدم همه چی رو با پیام براش نوشتم زنگ زد نعره میکشید می ترسیدم بلایی سرش بیاد گفت فردا باید ببینمت فردا بعد از مدرسه همون جای همیشگی دیدمش خشم تو چشماش منو می ترساند آنقدر محکم انگشتانش رو مشت کرده بود که رد ناخن هاش کف دستش مونده بود.

گفت تمام دیشب رو بیدار بوده و من ذره ای به حرفش شک نداشتم پسری که اگه یکم موهام بیرون بود یا لباسم نامناسب بود کلی بهم غر میزد حالا نمی تونست تحمل کنه من از سمت نزدیک ترین کسم مورد تعرض قرار گرفتم لب هاش از عصبانیت کبود شده بود تا حالا اینجوری ندیده بودمش من گریه کردم اون دوباره با بغلش بهم آرامش داد بهش گفتم که تصمیم گرفتم ازدواج کنم با چشم های پراز اشک بهم نگاه کرد و گفت تمام دیشب به این موضوع فکر کرده

گفت موقعیت ازدواج نداره و اینکه این موضوع رو اصلا نمیتونه فراموش کنه گفت ممکنه بخاطر این موضوع منو اذیت کنه گفت حسابی بهم ریخته اون روز شوم پایان رابطه ما بود گوشیم رو خاموش کردم و به مامانم گفتم قضیه من و مهران تموم شده

حدود یک ماه بعد یه خواستگار جدید اومد از اقوام دور پدری بود نه موقعیتش برام مهم بود نه قیافش نه خانوادش فقط میخواستم منو از این جهنم نجات بده مادرم تاییدش کرد و من هم قبولش کردم اومدن حلقه نشون آوردن و من بدون هیچ حسی مثل یه عروسک لبخند مصنوعی زدم از درون آتیش گرفته بودم حتی دیگه نتونستم گریه کنم دلتنگ بودم ولی باید راه جدید رو میرفتم گوشیم رو بعد از مدت ها روشن کردم مهران زنگ زدم پیام داد التماس کرد و من فقط سکوت کردم باید حذفش میکردم باید میشدم یه آدم جدید تیشرتش و تمام کادو ها و یادگاری هاش رو تمام عکس هاش رو ریختم تو یه کارتن و گذاشتمش خونه مامان بزرگم عقد کردیم و من هیچ حسی نداشتم فقط باید خودمو خوشحال نشون میدادم قرار بود دوران عقدمون کوتاه باشه طبق رسم و رسومات خودشون دوماه عقد بودیم توی این دوماه شب خونشون نموندم از تنها شدن باهاش واهمه داشتم دلم براش می‌سوخت اون با هزار امید و آرزو اومده بود تا زندگیش رو بسازه ولی من نه آرزویی داشتم نه امیدی سرد و یخ بودنم رو میزاشت به حساب خجالت کنکور ندادم حوصله درس خوندن نداشتم تمام فامیل درمورد من و اینکه چرا یهو قید درس رو زدم و ازدواج کردم حرف میزدم محال بود تو یه جمع باشم و بقیه ازم نپرسن چرا درس رو ول کردم مرداد بود که عروسی کردیم دو شب قبل از عروسی دوباره مهران زنگ زد دوباره میگفت برگرد میگفت اشتباه کردم ولی من نمی تونستم با زندگی و احساسات همسرم بازی کنم من باید گذشته رو فراموش میکردم در جواب خواهش های مهران فقط گریه کردم و ازش خواستم فراموشم کنه با شروع زندگی مشترک تازه سر و کله مشکلات پیدا شدن تازه تفاوت ها رو دیدم تفکراتمون اصلا شبیه هم نبود کلا از دوتا دنیای مختلف بودیم مرد وابسته ای که انتظار داشت من شبیه خواهر و مادرش باشم با همون نوع تفکر مردی که برای هر چیزی از خواهر و مادرش نظر می پرسید خانوادش از تمام مسائل زندگیمون باخبر بودن مردی که بلد نبود تصمیم بگیره و هر روز هزار مدل تصمیم می گرفت مردی که تمام سرمایه و پس اندازش رو به خانوادش میداد و اگه من اعتراضی میکردم کار به کتک کاری میکشید از چاله به چاه افتاده بودم و تازه عمق فاجعه مشخص شده بود من فقط یه ابزار بودم برای خالی کردن میل جنسیش نه راه پس داشتم نه راه پیش نه پشتوانه ای برای طلاق و نه امیدی به آینده یکسال اول مثل یک کابوس بود انگار هزارساله بودم

زندگی من رو به جلو پیش می‌رفت اما من همچنان گیر کرده بودم روحم جا مونده بود با همه سختی ها جنگیدم بچه دار شدم زندگیم رو ساختم ولی دیگه هیچوقت اون آدم سابق نشدم دلم برای خودم تنگ شده

چرا سهم من از زندگی این بود

شماادم قوی هستین میتونست اوضاع بدتربشه اینکه کارپدرتون دورازانسانیت بوده شکی توش نیست اینکه مادرتون مادری نکرده هم شکی نیست ولی بازم خداروشکرفرارنکردی هرکدوم ازما یه جوری امتحان شدیم تواین زندگی

گاهی انسانم آرزوست
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز