ما که شوهرم دقیق ۱۰ دقیقه مونده به سال تحویل میاد خونه
بعد تند تند با کلی غر غر من لباس میپوشه و بعدشم بجای نشستن پای سفره میره میشینه پای کلش بازی کردن😐
بعد معمولا دعوا میکنیمو شوهرم با دیدن گریه من ادم میشه و میاد میشینه سر سفره و خلاصه بعد عید بدو بدو میریم خونه مادرش
اونم میگه عه مگه عید شده؟؟؟؟؟
وا من فکر میکردم هفته دیگست😐
خلاصه هر چی میشینیم اون تازه میره دنبال ظرف و چیدن وسیله ها.ماهم خورده نخورده میریم خونه مامانم
اونجا خواهرا رو میبینیم و مامانمم در حالی که سعی میکنه ناراحتی خودشو از دیر اومدن ما نشون نده (چون دلش میخواسته همون اول بره خونه مادربزرگم)پذیرایی میکنه و بعد نیم ساعت میایم خونه😑
تو راه شوهرم میگه تو نزاشتی من از خونه مامانم چیزی بفهمم و دوباره بریم اونجا
اینبار که میریم اونجا مادرشوهرم ازمون بلاخره پذیرایی میکنه و بلاخره میریم خونه خودمون